畱
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
دربانی تصمیم میگیرد عینکش را تمیز کند. از قضا زنی زیبا به در نزدیک میشود. دربان با دستش عینک را تمیز کرده و با چشمش زن را میپاید تا در یک زمانبندی درست بتواند او را از نزدیک دید بزند. دربان هُل شده، عینک از دستش میافتد؛ زن تصمیمش عوض شده از راه دیگری میرود.
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
some things happen back to back; like a light shows the way in darkness.
I think some of these lights blink in my way, now. So, if close your eyes, then you are a big idiot.
"open your eyes, say no to fears and doubts. go ahead and face with destiny", I say to myself from now until reach this goal.
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
- خیلی مونده برسیم؟
- نمی دونم
- یعنی چی؟ اصلا معلومه داریم کجا میریم.
- [روی کیلومتر شمار را نشان می دهد] فعلا باید بریم پمپ بنزین.
- یعنی همین طوری راه افتادیم؟
- آره! [با لبخندی شیطانی] خیلی باحالم نه؟
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
"And as the night tus into day will the sun illuminate your way, Or will your nightmares come home to stay", Herr Herr Herr
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
畱
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
畱
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
برچسب:
نویسنده: متین صادقی
صبح ساعت 6 رسیدم به تهران. توی اتوبوسِ واحد حسابی چرت میزدم. بچه مدرسهایها با چشمان وق زده نگاهم میکردند و توی سرشان سه کلمه «معتاد»، «خمار» و «مفنگی» با یک علامت پرسش، تاب میخورد.
برچسب:
نویسنده: متین صادقی