صبح ساعت 6 رسیدم به تهران. توی اتوبوسِ واحد حسابی چرت میزدم. بچه مدرسهایها با چشمان وق زده نگاهم میکردند و توی سرشان سه کلمه «معتاد»، «خمار» و «مفنگی» با یک علامت پرسش، تاب میخورد.
صبح ساعت 6 رسیدم به تهران. توی اتوبوسِ واحد حسابی چرت میزدم. بچه مدرسهایها با چشمان وق زده نگاهم میکردند و توی سرشان سه کلمه «معتاد»، «خمار» و «مفنگی» با یک علامت پرسش، تاب میخورد.
برچسب:
نویسنده: متین صادقی