خرید بک لینک

ساعت هفده و چهل و یک دقیقه ی روز پنجشنبه در یک جمع دوستانه متشکل از خانم های مهم، میم و آقایان الف، قاف و خاف یک عکس دسته جمعی گرفته می شود. یک ساعت و سی دقیقه بعد از جدا شدن افراد این جمع، اولین عکس توسط خانم میم در اینستاگرام قرار داده می شود. به فاصله 28 و 43 دقیقه بعد از آن آقای قاف و خانم سین نیز همان عکس را در اینستاگرام پست میکنند. آقای الف اولین عکسی که میبیند، یعنی پست خانم سین را لایک میکند و بعد پست آقای قاف را. غافل از اینکه در آن سوی خط خانم مهم در انتظار لایک زدن عکسش توسط آقای الف است اما هیچ خبری نشده است. فکرهای پر از تشویش و بد گمانی. بالاخره بعد از چند ساعت کاسهی صبر خانم مهم لبریز شد و به آقای الف پیامی به این مضمون داد: چرا عکسای اونا رو لایک کردی اونوقت من همون عکس رو گذاشتم لایک نکردی؟ و سپس دعوای مفصل. آقای الف پاسخی به این مضمون میفرستد: ندیدم عزیزم. سپس بلافاصله میرود سراغ دیدن پست های خانم مهم که ناگهان متوجه می شود که ای دل غافل! خانم مهم را اصلا فالو نکرده است (هر چند یقین داشت در فلان روز و ساعت چنین کاری کرده بود. آیا خطایی نابخشودنی رخ داده بود و از آن بی خبر بود؟). شک و دودلی تمام وجودش را میگیرد. دکمهی فالو را بزند آنگاه لو میرود، اگر فالو نکند که نمیتواند عکس های این اکانت خصوصی را ببیند. آقای الف همیشه در گرفتن تصمیم های آنی دچار ضعف است بنابراین تصمیم میگیرد خیلی آرام و منطقی پیش برود.

فردای آن روز وقتی آقای الف موفق می شود با هزار التماس خانم مهم را ببینند، آقای الف خیلی آرام موضوع را با خانم مهم مطرح میکند خانم مهم که با حرف های قبلی آقای الف تا حدی آرام شده است، بعد از کمی اوقات تلخی و مقداری غر زدن های کمتر از حد میگوید: خب! عیب نداره، اینم مثل باقی کارهایت. باهاش کنار میام ولی جون من حواست به کارات باشه! زنها حساسند! آقای الف چند بار سرش را به نشانه ی ابزار ندامت و پشیمانی تکان میدهد و آرام آرام دستش را روی دکمهی فالو میکشد. یک بار درخواست دوستی را میزند، درخواست رد میشود، دوباره انجام میدهد، باز هم فایده ندارد و ده بار دیگر هم! بی فایده است. خبر دار میشود که خانم مهم او را بلاک کرده است. از خشم چهرهاش پر از خون شده. نمیداند چه کند. چند لحظهای میگذرد تا در میان صدای خانم مهم که پی در پی میگوید چه شده؟ به خودش میآید. به یاد میآورد که او مرد تصمیمهای آنی نیست. خانم مهم میگوید: چرا فالو نمیکنی پس؟ آقای الف میگوید: اینترنت ندارم!

سه ماه بعد از جدایی خانم مهم از آقای الف معلوم شد که خانم مهم دو ماه قبل به دلیلی نامعلوم این کار را کرده بود. البته این طور به آقای الف میگوید، ولی خودش خوب میداند.

نقد: نوشته از میانههای داستان بسیار شتاب زده دنبال می شود و در پاراگراف آخر به خاطر غلبه خواب و نامشخص بودن انتهای داستان نویسنده ماجرا را سنبل می کند. مشخص نیست خانم مهم چه زمانی عکس را ارسال کرده است. بدون شک اولین نفر نبوده. اما حتما جزو آخرین افراد لیست است که عکس را میگذارد. به نظر می رسد دنبال بهانه ای برای پایان دادن یک رابطه بوده است. بین خودمان بماند، خانم مهم به فکر رابطهاش با آقای ژین است. بنابراین تصمیم گرفته است که آقای الف را دور بزند و بسیار جدی به رابطه اش با آقای ژین فکر کند، بنابراین تصمیم گرفت که آقای الف را بلاک کند، بهانهای به دست بیاورد و به رابطه خاتمه دهد.

برچسب: داستان یک تئاتر,داستان تئاتر یک رویای خصوصی,داستان تئاتر یک صبح ناگهان, نویسنده: متین صادقی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 21:31

صفحه بندی