در آن لحظه به نظر می رسید که از مسیر درست زندگی خارج شده ام، سرم بر روی تنم سنگینی می کرد و زندگی برایم بسیار سخت به نظر میرسید. با این وجود تلاش می کردم تا در برابر سختی مقاومت کنم.
+ تا پیش از این تابستان، بدترین تابستان، در سالی تجربه کردم که جفت استخوان های دست راستم شکست (بخوانید قلم شد) و 48 روز دستانم در گج بود. اما امسال از ان هم بدتر بود. آن سال جز کودک بودن و لذت بردن از تعطیلات وظیفهی دیگری نداشتم. اما امسال جز کار کردن وظیفه ی دیگری نداشتم (!). و اما اینکه، از این روزگار بدتر نیز در پیش است. این خبری خوب است یا بد؟
