خرید بک لینک
دو نقطهی مشترک بین من و استادم وجود داره که جا داره به فال نیک بگیرم. یکم اینکه هر دوی ما بیسوادیم که در این صورت احسنت به هر دوی ما. دویم اینکه هر دو حس خوبی نسبت به هم نداریم و باز هم احسنت به ما.

البته اوضاع وقتی خرابتر شد که (به اصطلاح) استاد، گفت: احساس می کنم کارهاتون روی ریل نیست. و بعد من مثل سایر مواردی به این شکل خشم اژدها شدم. ضربان قلبم بالا رفت، مردمک چشمم باز شد و در حالیکه صدایم کمی میلرزید (به نشانهی عجز) دو راهکار داشتم یا به خاطر حس ناتوانی بزنم زیر گریه یا اینکه خشمم رو بروز بدم. من هم به نسبت 3 به 1 خشم و حس ناتوانیام رو بروز دادم. به استاد گفتم: من توی دو سال ارشد توی یه دانشگاه معمولی 6 تا مقاله دادم اما الان من 3 ساله اینجام یه مقاله کنفرانس هم ندادم! حتما یه چیزی مشکل داره این وسط! استاد ماتش برده بود و به من بهت زده و با یک لبخند ته کشیده نگاه میکرد. تا به حال چهرهاش رو اینطوری ندیده بودم. چیزهایی گفت و سر آخر گفت: شما الان چیکار میکنی (که به کارای رساله نمیرسی)؟ گفتم: هیچی! گفت: پس یعنی هشت صبح پا میشی چیکار میکنی توی خونه؟ گفتم هیچی (البته من اصولا تا 10 صبح خوابم)!

از همون روز دیگه همه چیز تموم شد. امروز برای اولین بار بعد از اون روز دیدمش. اون خنده های هیستریکش رو کنار گذاشته بود و خودش بود. یه عوضی ظاهر الصلاح که توی علم (حداقل) 20 سال پیش پوسیده.

بیش از این نمیشه به نیمهی پر لیوان نگاه کرد. این روزها بلندتر از روزهای قبل با خودم میگم: اگر اصفهان میموندم اوضاعم بهتر نبود؟ چیزی که باعث میشه این سئوالات رو ساکت کنم تنها یک نقطهی امید در آینده است. هدفی که دنبالش هستم و ممکنه 3 سال دیگه بعد از 10 سال بهش برسم و اگر اون هدف برآورده نشه، دیگه چیزهای زیادی برای توجیه این مسیری که طی کردم وجود نداره. آیا اون روز باز هم طرفدار خودم و تصمیم خودم خواهم بود؟

برچسب: نویسنده: متین صادقی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 21:31

صفحه بندی