غمگینم خورشید جان، غمگینم مهتاب جان. غمگین از اتفاقهای نیفتاده. از صبحانهای که امروز صبح نخوردم. از خوابی که به اندازه کافی نداشتم. ناهاری که ظهر نخوردم و کارهایی که نکردم. چه کنم امید جان؟ حالا که نیستی و در فراغت،جای خالیات جان میدهد. اما، من هر روز از خواب بلند میشوم و مواظبم مرگ به جایت ننشیند. چشم انتظارت هستیم؛ درِ این خانه که از فرط چشم انتظاری چاک خورده. لولای در که دیگر نمیتواند دوری را تحمل کند، قیژ و قیژ کنان امانم را بریدهاند. همین هفتهی پیش بود که پایهی مبل راحتی شکست، آن هم از دوری تو. همه داریم پاره میشویم اما خشتکم صبرش کمتر است و زودتر پاره شد. تا بقیه متصلاند تو هم به ما بپیوند، من بلد نیستم.
دوستدارت من
