در غروب یک روز پاییزی وقتی همه چیز دردناک به نظر می رسید. تصمیم گرفت که زندگی اش را بدرود بگوید. کفشش را پوشید و کوله ای را که در ماه گذشته خرد خرد پر کرده بود، به دوش انداخت، در را باز کرد. از خانه بیرون رفت و در را به آرامی بست. انگار امیدوار باشد که در این لحظه های آخر مگر کسی پیدا شود که او را از تصمیمی که گرفته است، منصرف کند. هر گام که از خانه دور می شد به دنبال صدای آشنایی می گشت تا او را به خانه اش برگرداند. دلیلی می خواست برای برگشتن، و این تنها دلیل رفتنش بود. باد زد. به خانه برگشت.
