در ماجرای دیدارت در یک غروب پاییزی که فکر می کردم آخرین دیدارمان است، جان باختم. حالا که تصویرش را به دور از تمام گرههای ذهن مخدوشم به یاد می آورم، صحنههای زیبایی بوده که دیدن دوباره آنها در زندگی محال به نظر میرسد.
محال واژه ای که هیچ انسان آزاده ای از ابتدای زندگی اش به آن اعتقادی ندارد. «هیچ چیز محالی وجود ندارد». باری وقتی برگ برگ دفتر زندگی پر شود از «نشدنها»، «خواستن و نتوانستنها»، آدمی چنان است که انگار از بهشت برین بر روی زمین خاکی تبعید شده است. آری هیچ محالی وجود نخواهد داشت اگر زمانی وجود نداشته باشد. هیچ محالی نخواهد بود، آری، اگر برایم زمانی ابدی فراهم آوری یا مکنت دهی که بتوان عمر دیگران را به تصرف خویش درآورم. درآورم از این جهل.
حالا در لبهی آخرین روزهای سومین دههی زندگیام به قیدها اعتقاد دارم، به هزینهها اعتقاد دارم و اعتراف میکنم، با دارایی مادی و معنوی این زندگی، چیزهایی محال بسیارند، هر چند من قادرم به قاعده قدرت و امکان به چیزهایی برسم. برای چارچوب خودم تلاش میکنم. به گوشه گوشه این چارچوب محدود که برسم، بار زندگی را میتوانم به زمین بگذارم و دوباره ایمان بیاورم که «خواستن توانستن است».
