سخت نفس میکشم. دماغم کیپ شده اثر آخرین سرماخوردگی هنوز از تنم بیرون نرفته. گرسنهام و توی این شرایط باورش برای خودم خیلی سخته. اینکه تا قبل از 20 سالگی دوبار به زخم معده دچار شدم. شام سالاد الویه است به همراه یک لیوان دوغ که برای خودم ریختم. هر چند بودن دوغ کنار این غذا چیز ناهمگونی به نظر میرسه، ولی من وقتی نیاز به یک خواب آروم داشته باشم حتما یک لیوان دوغ لازم دارم. نیاز به خوابی که بدون کوچکترین فکر باشه. پتو رو بکشم روی سرم و تمام. ساعت 9 صبح هر جور باشه خودم رو از جای خواب جدا می کنم. البته اگر لازم نباشه جایی برم.
میلی به نوشتن ندارم. اما مثل یک مریض که به زور هم شده باید دارویش رو مصرف کنه، خودم رو ترغیب می کنم که چیزی بنویسم. توئیتر، اینستاگرام، فیسبوک شده وسیلهای برای فکر نکردنم. خودم رو سرگرم میکنم که از باقی فکرها خودم رو دور کنم، باید بذارمشون کنار و بیشتر فکر کنم و بنویسم. یک جرعه از دوغ میخورم. حتی با دیدن لیوان دوغ میتونم خنکی جریانش تا معدهام رو حس کنم. دوغها مثل قدیم نیستند. منم اون آدم قدیم نیستم. خوب یا بد، یه آدم دیگه شدم. آدمی بودم که خیلی کم بیرون میرفت و توی اون معدود بیرون رفتنها سرش پایین بود. اما الان میتوانم از بالا تا پایین هر آدمی رو توی خیابون به دقت نظاره کنم. چشم توی چشمشون نگاه کنم و به اندازه کافی برای کشیدن نگاهشون به سمت خودم توانایی دارم. اما کلیات ماجرا همون داستان قبل است. منفعل، ناامید، افسرده.
مادر در پی آرزوی دیرینش دو روزیه سر کار میره. سر روز سوم دیر به خونه اومد. بابا با اون انفعال ذاتیش، همین که از وقت ناهارش رد شده بود، به جای اینکه از غذای آماده شده ی روی بخاری برای خودش بکشه، یا اینکه زنگ بزنه به مادر، نشست جلوی تلویزیون و توی دل خودش برهان اعصاب خردی جور میکنه. بو بردم از ماجرا. چند سال پیش هم سر گرسنگی از کوره در رفت (ماجرایی داره که مجال گفتنش نیست). همونجا یکی از خط قرمزای زندگیش را رو کرد: آدم گرسنه دین و ایمان نداره! به هر جهت گفتم زنگ بزن به مادر. سریع ماجرا جمع شد. اما موقع ناهار سنگین تا کرد که مثلا گفته باشه رئیس کیه. پدر جان، قربانت شوم؛ همین اخلاق گند شماست که مستقیما به ژن ما وارد شده و ما را بیچاره کرده و غیرمستقیم هم همین بساطی که گفتم یک گوشهی کوچکی از مفاسدش است.
با اینکه حال و حوصله و انرژی ندارم اما بیرون میرم. همین که کسی از من آدرس بپرسه و صدای خودم رو موقع نشانی دادن به طرف بشنوم، حس جالبی به من دست میده. عجیب و جالب. مثل اینکه یک سال صدای خودت را نشنیده باشی. بعد یک روز غروب موقع نشانی دادن به یک غریبه میگی: اونجا! اونطرف خیابون.
قدم زدن های بی فایده توی خیابون. پیش از این گزینه هایی برای تجربه های چیزهای جدید داشتم. اما الان دستم و فکرم خالی تر از همیشه و بدون هیچ ایده ای بود. نزدیک زمان غروب و اذان مغربه اما نماز هم جای بین برنامههام نداره. هیچی اهمیت نداره. حتی به نظر نمیرسه قرار باشه اتفاقی بیفته. مسیری عوض بشه یا هر چیزی دیگه. قبلا در پس ناامیدی وقتی بیرون می رفتم، هنوز امیدوار بودم که بیرون از خونه اتفاق خوشایندی در انتظارم باشه. مثل اعتقاد به داستان جن و پری. اما الان چی؟ ناامیدی خالص.
فردا حتی اگر خورشید از غرب هم طلوع کنه برام اهمیتی نداره. قدرت تفکرم رو از دست دادم. توئیتر، اینستاگرام، فیسبوک برای من وسیله ای شدن برای بیشتر فرو رفتن در این منجلاب. سرم دچار دردهای ضربهای میشه. مثل گرفتن و ول کردن متوالی. شاید قراره با کد مورس پیامی به من بده. اما چه اهمیتی داره. جز همان یکی دو ساعت بیرون بودن، باقی روز توی اتاقم هستم با دری بسته. اتاقم سردتر از همهی خانه است. یک لیوان دیگر دوغ سر میکشم. تا فردا همه در صلح هستیم.
برچسب: داستان یک شب برفی,داستان یک شب,داستان یک شب پرکار,داستان یک شبانه روز,داستان یک شب بیخوابی,داستان یک شب با پادشاه,داستان هاى هزارو يك شب,داستان هزارو یک شب,داستان هزارو یک شب شهرزاد,
نویسنده: متین صادقی