امروز صبح ساعت 8 صبح کلاسی داشتم. با توجه به برگزاری مراسمی در دانشگاه، مسئول کلاسها به سراغ من آمد و گفت: آقا مراسم است و بچه ها می خواهند شرکت کنند و دو نفر بیشتر سر کلاس نیستند. ما هم ساده! باور کردیم. همین که از دانشگاه آمدم بیرون چشمم به خیل 20-30 نفره دانشجوها افتاد. یک لحظه هنگ کردم! واقعا اوضاع عجیبی بود. با اینکه اکثرا سن پایینی نداشتند اما به شدت رفتار بدوی دانشجویانه داشتند. ما هم سال اول و دوم دانشجویی همینطور بودیم. ولی بعدها وقتی استاد هم نمی خواست سر کلاس بیاید باز ما آنجا بودیم.
+ تا الان 6 هفته گذشته و فقط 4 جلسه کلاس تشکیل شده و 2 جلسه هم تشکیل نشده است.
+ حالا برای جبران یک مشت تمرین سنگین بهشون میدم که برای هفته بعد تحویل بِدن! [خنده شیطانی]
برچسب: ساده دل بودم که میپنداشتم,
نویسنده: متین صادقی